خرید بک لینک

ناگهان صدای در به گوش رسید. کسی بسته‌ای از میوه و شیرینی آورد؛ انار سرخ، هندوانه‌ی شیرین و چند شیرینی ساده. چشم‌های کودکان برق زد، دستان کوچکشان با شوق به سوی بسته دراز شد، و مادر با لبخندی آرام نگاهشان می‌کرد.

مامان! ماهم بلدا داریم مگه نه؟

آن لحظه، غم دیوارهای ترک‌خورده و سقف نیمه‌فروریخته رنگ باخت. کودکان کنار مادرشان نشستند، دانه‌های انار را با خنده‌های کودکانه تقسیم کردند، شیرینی‌ها را با شادی کوچک اما عمیق چشیدند.

خانه‌ی آسیب‌دیده همچنان همان بود، اما دل‌هایشان پر از روشنایی شد. در بلندترین شب سال، کسی با یک بسته‌ی ساده، شادی را به خانه‌ای شکسته آورد؛ و کودکان، با دستان کوچکشان، طعم امید را در کنار مادرشان چشیدند.

برچسب: نویسنده: پارسا کاشانی تاريخ: سه شنبه 6 مرداد 1405 ساعت: 1:26

صفحه بندی