شاید به خاطر اینه که چیزی نمینویسم نه که نخوام نمیشه!!!
دیروز داشتم از غمباد میترکیدم پسر
دیگه یه دفتر باز کردم یه صفحش برای خیالم نوشتم از تموم چیزایی که توی ذهنم میگذره خوب یا بد یا ترکیب هر کدوم...
بعدش یه آیینه برداشتم توش بخودم خیره شدم با خودم حرف زدم راجع به خودم و افرادی که توی ذهنم حضور دارن
یه جایی برای خودم چای ریختم و با نگاه به بچه گربه های که تازه پا گرفتن توی حیاط خونه و بازی اونا با مادرشون کم کم سرکشیدم
حالم بهتر شد برای اولین بار هم کار میکردم هم خودمو دلداری میدادم
اینکه ادم بتونه با خودش و تنهایی خودش کنار بیاد یه طرف
قبول کردن خودت توی اوضاعی که هستی و اینکه برای ارضای خودت توی خیالات و توهمات ادمی که نیستی و دوست داشتی باشی گول نزنی هنریه که سخته اما به دست اوردنش ممکنه !
گاهی با ماشین از کار که میام مخصوصا اخرای هفته
کنار جاده پای کوه می ایستم و برای خودم کمی وقت میزارم یه سیگاری دود میکنم یکم شعر میخونم در کنار یه لیوان چای و به دور دستای شهر که حالا عظمتش توی کوچیک شدنش از بالای کوه کم شده خیره میشم
همیشه از خودم میپرسم
من کی هستم ؟
این من هستم؟
گاهی دلم پره داد میزنم تا خالی بشم اینجوری توی محیط خونه کمتر به غذای مادرم ایراد میگیرم وقتی نگاهش میکنم شرمندش میشم که اونی نشدم که اون میخواست
اما جای شکرش باقیه که مایه شرمندگی هم نشدم هه!
دلم چای میخواد و شاید یک هم نشینی ساده
من قبلا دل خوش به غذا و رستورانو و اینا شده بودم خودمو اینجوری گول میزدم اما نه! این چیزا هیچکدوم دایمی دلتو خوش نمیکنه
همیشه از قضاوت دیگران ترسیدم چون نگران این نگران بودم کسی قضاوتم کنه
جالبه ادما بهت دروغ میگن اما از دروغ گفتن تو ناراحت میشن
بهترین روش برخورد با ادما چیه؟باهاش بد باشی؟ با بدرفتاریشون خوب رفتار کنی؟یا نادیدشون بگیری؟ کی میدونه شاید این شرایطه که مشخص میکنه نه؟
زن همسایه جز فوزولی تو زندگی دیگران مثل اینکه کاری نداره
راه به راه میگه چرا زن نمیگیری !
امروز بهش گفتم تو چرا شوهر نمیکنی حالا که شوهرت مرده!
بهش برخورد ولی چرا؟
اقوام پدری اومدن مغازه و برای گلایه اومدن بخاطر حرف مردم
وقتی داشتن میرفتن داشتن گریه میکردن چون گذشته ها و نامردیاشون در حق مادرم رو مو به مو بیادشون اوردم
ادما اصلا دوست ندارن مثل خودشون باهاشون رفتار کنی بهشون برمیخوره
مادرم میگه چرا از کسی خوشت نمیاد مگه تو سنگی
بی عرضه نباش پسر
تنها کسی که هر چی بگه قبوله و من اعتراض ندارم اونه
شاید چون زندگیشو صرف من کرده و نمیتونم جلوش پا دراز کنم
همکارام سر کار من و میبینن دست نمیدن امروز یکیشون گفت چون هر سگ و گربه ای میبینی توی سرشون دشت میکشی و کنه و اینا رو ازشون میکنی و سم میزنی بهشون تا دردشون کمتر بشه
شهرداری اومد یه سگ رو ببره
از شهرک
سگه با پای شکسته اومد جلو شرکت انگار میخواست بگه اینجا یه نفر من و میخاد منو نبر بکش ادمیزاد
رفتم بیرون گذاشتمش تو وانتم
تا کسی جرات نکنه ببرتش
مگه ادما فقط درد میکشن ؟
برچسب:
نویسنده: پارسا کاشانی