حقوقش کم است، آنقدر که وقتی به خانه میرسد، نگاه فرزندانش را با شرمندگی پاسخ میدهد. حسرتِ یک زندگی بهتر، مثل سایهای سنگین روی شانههایش نشسته. در دلش درد میپیچد؛ دردِ ناتوانی در برآوردن آرزوهای ساده خانوادهاش.
اما هیچکس نمیبیند. هیچکس نمیپرسد. او تنهاست؛ تنهاییاش را فقط چراغهای کمنور خیابان میدانند. با این حال، باز میدود، باز خم میشود، باز بلند میکند. چون میداند اگر او نباشد، صبحِ شهر، روشن و پاکیزه نخواهد بود.
این مرد، قصهی غم و تلاش است؛ قصهی امیدی که زیر لایههای شرمندگی و تنهایی هنوز زنده است، هرچند کمسو. شاید روزی کسی بفهمد که پشت خیابانهای تمیز، قلبی شکسته اما مقاوم میتپد
برچسب:
نویسنده: پارسا کاشانی